شیمیایی
پرسیدم از او خلاصه نامش را با چفیه گرفت روی آرامش را آن مرد شگفت شیمیایی ناگاه با سرفه به من رساند پیغامش را
زنگار
اندکاندک عاشقان رفتند اندکاندک عشق تنها ماند کمکم این دل هم ز پا افتاد کمکم این آیینه شد زنگار
سایه خداوند
در وصف بهار هر چه گفتند تویی آن صبح سپید بی همانند تویی هر چند که بی سایه ترینی اما پیداست که سایه خداوند تویی!
میهن
روزش برسد پیر و جوان خواهم داد مردان غیور و قهرمان خواهم داد در راه سرافرازی ات ای میهن من هر روز هزار بار جان خواهم داد
بانگ «هوهو»
گفتم امشب تا سحر خاموش باشم، ماه گفت: ذکر «لاحول و لا…»یت، بانگ «هوهو»یت، کجاست؟
گل محمدی
تا داشته ام فقط تو را داشته ام با نام تو قد و قامت افراشته ام بوی صلوات می دهد دستانم از بس که گل محمدی کاشته ام
با تو بودن
یادش بخیر آن روزهای با تو بودن وقتی که گم می شد کنارت دست و پایم
پریشون
چهل روزه که دارم چشم گریون چهل روزه دلم خونه دلم خون چهل روزه که مثل حال زینب(س) پریشونم، پریشونم، پریشون
سیب نگاه
دیگر لازم نیست روی نوک انگشتان پا بلند شوم دستم به سیب نگاهت می رسد!
قطار عاشقی
هر چند که انتظار سهم من و توست یک شاخه گل از بهار سهم منو توست آرام قطار عاشقی راه افتاد یک کوپه از این قطار سهم من و توست!
حافظ + (۵)
« ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم » یارانه از خزانه ی دولت نخواستیم!
حافظ + (۴)
«فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد» شبانه حوزه ی علمیه دستگیرش کرد !
موعود من!
اخبار۲۰:۳۰ سرخ است اخبار ۲۱ سفید اخبار بی بی سی بنفش اخبار… اخبار … اخبار.. چقدر این خبرها بوی ماهی گندیده میدهند! تا کی باید پای این تلویزیون منتظر باشم؟ پس کی خبر آمدنت را اعلام می کنند موعود من!
حافظ + (۳)
" دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم "
با من چه کرد جاهلی و بی بصیرتی!
کربلای ۴
دیگر آن شب ها نمی آیند، لحظه های از خدا سرشار
مردهای کربلای پنج، دردهای کربلای چار
تهران
تهران
کبوتر غمگینی ست
راه گم کرده و سرگردان
بی آشیان
بی آنکه چشم مهربانی در انتظارش باشد.
وصف چشمان تو
خورشید به قبلهی تو مایل باشد بی روی تو عشق پای در گل باشد در وصف دو چشمان تو در می ماند هر چند که شاعر تو بیدل باشد
پاییزان
هوا سرد است!
به روى بینى ام از سقف منزل میچکد باران،
زمین یخ، دست یخ، پا یخ، کمر یخ، سینه یخ، دل یخ
غلط کردم اگر هنگام گرما "اوخ و اَخ" کردم
خدایا!
پاک، یخ کردم!
حافظ + (۲)
«بر سر آنم که گر زدست بر آید» دست به جایی زنم که غصه سر آید…! *** «از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت» مادر چقدر مدرسهی دولتی بد است …!
عینکی
ماه همان ماه است درخت همان درخت حتی لبخند تو همان است من ولی عینکی شده ام و کمی شاعر تر!
پرسیدم از او خلاصه نامش را
با چفیه گرفت روی آرامش را
آن مرد شگفت شیمیایی ناگاه
با سرفه به من رساند پیغامش را



