يادداشت   شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ 112 بازديد

از کاپیتالِ مارکس تا رساله امام (ره)

یادداشت محمدحسین جعفریان در «همشهری داستان»
شماره دهم، بهمن ۹۰

سال اول دبیرستان، معلم ادبیات از ما خواست کتابی بخوانیم، شرحی بر آن بنویسیم و به هم‌کلاسی‌هایمان معرفی کنیم. این موضوعِ نخستین انشای آن سال ما بود، پاییز ۱۳۶۰.
مادرم تازه یک پولیور سبزرنگ برایم بافته بود که وقتی می‌پوشیدم، احساس غیرقابل وصفی پیدا می‌کردم. آن روز هم همین لباس تنم بود. رفتم پای تخته سیاه و شروع کردم به شرح مبحث دیالکتیک و معرفی کتابی با همین عنوان از دکتر علی شریعتی. نمی‌دانم آن کتاب چطور وارد کتابخانه کوچک من شده بود اما برای گل سرسبد کلاس‌های انشا، بهترین انتخاب بود. یقین داشتم همه انگشت به دهان می‌مانند. با وقار و تأنی جملات را خواندم. سعی کردم در هجی کردن کلمات کم نیاورم. انشا که تمام شد، کلاس غرق سکوت شده بود، طوری که صدای یک ریز گنجشک‌ها پشت پنجره بر کلاس غالب بود. معلم، نه گفت بشین و نه چیزی پرسید. چند دقیقه همین طور بِر و بِر نگاهم کرد. آقای رحیمی اهل قوچان بود و بعد‌ها نخستین کتاب شعر نیما را به من داد: «آی آدم‌ها که بر ساحل…» اما آن روز برای هم نا‌شناس بودیم. یقین کردم ضربه‌ام کاری بوده. سال چهارم دبستان، وقتی «الیورتویست» را خواندم و انشایی درباره آن نوشتم، خانم سیدی معلم آن پایه‌ام، کُپ کرد و تا آخر سال درباره من برای بچه‌ها حرف می‌زد و هر هفته یک رمان برایم می‌آورد.
«چرا اصرار داشتی، چیزی که خودت هم اصلا ازش سر در نمی‌آری، برای انشا و معرفی به دوستانت انتخاب کنی؟»
سنگ روی یخ شدم. هر چه سعی کردم کم نیاورم، معلم با سئوالات رگباری‌اش درباره کتاب و مفاهیم و حتی واژه‌های آن مچم را می‌گرفت. آن روز اولین بار بود که به تلخی فهمیدم نمایش دانایی، جای دانایی را پر نمی‌کند.
اوایل انقلاب، ما ساکن حومه مشهد بودیم. کتاب، همه زندگی‌ام بود. هنوز خوب یادم هست وقتی قیمت کیهان بچه‌ها ناگهان از پنج ریال شد ده ریال، چه عزیایی گرفتم. هر چند به سرعت راه حل را پیدا کردم؛ حالا دو نفری یک نسخه می‌خریدیم: پنج ریال، من و پنج ریال «علی حاج محمدنیا»، البته برگشتنی از کیوسکی که شش کیلومتر تا خانه فاصله داشت مجله را خورده بودیم. خبرِ علی را تا یکی دو سال پیش داشتم؛ مهندس معدن شده بود در یکی از شهرهای خوزستان.
این نقلِ سال‌های ابتدایی بود. اول راهنمایی بودم که انقلاب شد. سال‌های عجیبی بود. اگر بگویم با آن سن و سال چه کارهایی می‌کردیم، متحیر می‌شوید. می‌گشتیم از این طرف و آن طرف، از روزنامه‌ها و مجلات باطله گرفته تا اعلامیه‌های مخفی که‌گاه در مسجد محل دست به دست می‌شد، عکس شهدا را پیدا می‌کردیم. بعد در‌‌ همان قطع شش در چهار از رویشان نقاشی می‌کردیم. کاغذ سفید را می‌گذاشتیم روی عکس و عین آن را می‌کشیدیم. بعد با ماژیک‌های نقاشی آن عهد، زیرش به شاه و کسانی که آن‌ها را کشته بودند بد و بی‌راه می‌گفتیم. تمام این آثار هنری در کاغذهای دفتر دیکته که قطع بزرگتری داشت، شکل می‌گرفت. مرحله بعد مهم‌ترین بخش کار بود. مقداری میخ از در و دیوار، بیرون می‌کشیدیم یا از گوشه و کنار خانه کش می‌رفتیم و اگر پولی می‌رسید، یکی دو سیر میخ می‌خریدیم. بعد با میخ‌هایی که بزرگ‌تر از انشگتان دست بودند آن‌ها را به دیوارهای کاهگلی خیابان یا به قول مشهدی‌ها میلانِ دهخدا که آن روز‌ها آسفالت هم نبود، میخ می‌کردیم. یکی خم می‌شد و دیگری رو کولش می‌رفت تا اطلاعیه بالا‌تر نصب شود؛ مبادا آسیبی به آن برسانند. الان که این‌ها را می‌نویسم، آن محمدحسین جعفریان دیگر برایم هیلی غریبه شده است. اصلا نمی‌توانم او را بشناسم و دیگر به زحمت آن رفتارهای عجیب و غریبش را به یاد می‌آورم.
از آن خیابان فرعی خاکی تا میدان شهدای مشهد که آن وقت‌ها به خاطر مجسمه‌ای از شاه وسط می‌دانِ سرسبزش به میدان مجسمه معروف بود، شاید به قدر میدان امام حسین (ع) تا میدان آزادیِ تهران راه باشد. تقریبا هر روز ده پانزده نفر با جلوداریِ روحانی مسجد محل، آقای آزموده، از مسجد راه می‌افتادیم و شعار می‌دادیم. بین راهی آدم‌های دیگر به ما اضافه می‌شدند. نزدیک میدان مجسمه که می‌رسیدیم، وسط انبوه مردم گم می‌شدیم. به خاطر دارم یک بار آقای آزموده دنبال شعار می‌گشت. تازه گروه کوچک ما به میدان دهخدا رسیده بود. من گفتم بگوییم: «مردم به ما ملحق شوید، شهید راه حق شوید» و آقای آزموده منتظر نشد و همین را فریاد کشید. آن رو تا میدان مجسمه همین را می‌گفتیم. من از غرور داشتم بال در می‌آوردم. کلی آدم هم بین راه به ما ملحق شدند. شاید این اولین سطر موزونی بود که در عمرم خلق کردم؛ زمستان ۱۳۵۷ و من کلاس اول راهنمایی بودم.
نام مدرسه راهنمایی‌ام «موثق عاملی» بود. یکی از روزهای سرد پاییزی آن سال، توی حیاط صف بسته بودیم تا برویم سر کلاس‌هایمان. یک معلم زبان داشتیم که خیلی آرایش می‌کرد. مدیرمان نیامده بود و او بلندگو به دست، داشت برای بچه‌ها حرف می‌زد. یک طرف مدرسه ما خیابان اصلی بود،‌‌ همان خیابان دریا که گفتم، یک طرف اما یک خیابان فرعی. هر دو هم، عرضشان یک بود. نمی‌دانم چرا یکی اصلی و دیگری فرعی شده بود. ناگهان سایه چند جیپ خودروی نظامی روی در ورودی سمت خیابان فرعی افتاد. چند مامور از در و دیوار ریختند توی مدرسه. مثل بق دو تا دانش آموز از صف یکی از کلاس‌ها جدا شدند و از نرده‌های سمت خیابان دریا پریدند آن طرف و بنا کردند به دویدن.
دو سه تا مامور هم، با آن کلاه آهنی‌هایی که یک توری نخی دورشان بود و همین خیلی قشنگشان می‌کرد، دنبال آن‌ها از روی نرده‌ها پریدند توی خیابان. هی داد زدند: «ایست!» و حتی دو تا تیر هوایی هم در کردند. ما هنوز آن دو نفر را می‌دیدیم که مثل موشک در خیابان رو به روی مدرسه می‌دوند. تیر که شلیک کردند، خانم معلم زبان از حال رفت. بچه‌ها هم زیر لب شروع کردند به هو کردن. دهان همه بسته بود. ارتشی‌هایی که مانده بودند هی سعی می‌کردند ببینند چه کسانی هو می‌کنند اما اسان نبود. یکی از ان‌ها که به گمانم فرمانده‌شان بود، دست آخر خنده‌اش گرفت. وقتی آن دو مامورش هن هن کنان و دست خالی برگشتند، همه را به خط کرد. بلندگو را گرفت و حرف‌هایی زد دبراه اعتشاش و خرابکار‌ها و این حرف‌ها و بعد هم گفت: «جاوید شاه!» آن ارتشی‌های دیگر هم با او تکرار کردند. بچه‌ها کمابیش ساکت بودند و همین که آن‌ها آمدند از در مدرسه خارج شوند، باز شروع کردند به هو کردن. معلم زبان، آن روز کارش به بیمارستان کشید.
شبیه ارتشی‌هایی که به مدرسه‌مان آمدند را قبلا هم، وقتی برای تظاهرات با آقای آزموده می‌رفتیم به میدان مجسمه، دیده بودم. به آن‌ها می‌گفتند گاردی. فکرش را بکنید؛ چند ماشین نیروی این طوری امده بودند دنبال دو دانش آموز که حداکثر سوم راهنمایی بودند. آن نسل در کتاب و کتاب خوانی هم چنین جسارت و سرعتی داشت. ما هیچ طبقه بندی‌ای برای مطالعه نداشتیم. آن قدر کتاب کم بود که هر چه دستمان می‌رسید، می‌خواندیم. من خودم در‌‌ همان سن و سال چند بار رساله امام (ره) و آقای خویی را دوره کرده بودم. سوم دبیرستان که بودم، یکی از هم کلاسی‌هایم به نام جلال، سیاسی چپ بود. یک بار کتاب «کاپیتال» مارکس را با خودش به مدرسه آورد. شش سال از انقلاب می‌گذشت، سال ۶۳ بود. وقتی مدیر مدرسه مچش را گرفت، تا آستانه اخراج هم رفت اما چون درسش خیلی خوب بود، بخشیده شد. جلال آن سال کتاب مقدس را به من داد و هر چهار انجیل و کتب عهد عتیق را‌‌ همان روز‌ها خواندم. اما «کاپیتال»، کتاب خیلی قطوری بود. از آن‌ها که اگر توی جوی بیندازی باید با بیل درش بیاوری. آن را هم خواندم اما بر خلاف کتاب مقدس که هنوز کلیات و حتی بسیاری از جزئیاتش به یادم مانده، چیزی از این کتاب، حتی در حد چند خط، خاطرم نمانده، به طوری که بعد‌ها در سال ۱۳۶۸ وقتی در کار‌شناسی ارشد اقتصاد بین الملل دانشگاه شهید بهشتی و به قول هم کلاسی‌های آن روز‌هایم «شهید ملی» قبول شدم، مجبور شدم دوباره و دقیق‌تر بخوانمش.
اول دبیرستان را که تمام کردم، سه ماه تعطیلی تابستان به جبهه رفتم. خرمشهر آزاد شده بود. به پدر و مادرم گفتم می‌رویم اردو. کلاشینکف اندازهٔ قدم بود. چه حالی می‌داد باروت فشنگ‌ها را خالی کردن و سرب گلوله‌هایشان را آب کردن و گردنبند درست کردن! در جبهه با نسل جدیدی از کتاب‌ها آشنا شدم. کتاب‌های ادعیه و برخی دعا‌ها که از‌‌ همان ایام عطش عجیبی نسبت به آن‌ها پیدا کردم. مثل دعای کمل و بیشتر از آن دعای شگفت انگیز «ابوحمزه ثمالی».
باری نسل ما در دوره‌ای به کتاب خوانی رسیده بود که ناگهان حجم انبوهی از کتب ممنوعه در قالب کتاب‌های جلد سفید جلوی دانشگاه تهران به همه عرضه می‌شد. ما فکر می‌کردیم چون آن‌ها سال‌ها ممنوع بوده و حالا آزاده شده‌اند، باید همه را از دم بخوانیم. از کتاب‌های شریعتی تا گلسرخی و شهید مطهری و باقر مومنی و امام (ره) و حتی «کاپیتال» مارکس، همه چیز در آن‌ها پیدا می‌شد. به همین نسبت هم جوان‌های ان دوره گرایش‌هایشان رنگارنگ شد. با بهترست بگویم پرت و پلا شدند. باور‌ها و مسلک‌های عجیب و غریب می‌انشان پدید امد. زهر و تریاک، یک جا بود. جنگ خیلی از جوان‌های آن روزگار را نجات داد. باید بحث‌های بی‌پایان و بی‌خاصیت دانش آموزان و دانشجویان را در خیابان‌ها بر سر جامعه بی‌طبقه توحیدی و سوسیالیسم و هزار و یک موضوع دیگر می‌دیدید.‌گاه ساعت‌ها سر پا بر سر هم داد می‌زدند. هر آدم عاقلی حالا می‌فهمد جای ان حرف‌ها در کلاس‌های درس و کرسی‌های دانشگاهی و مناظره‌های علمی بود، نه در پیاده رو‌ها و بین آدم‌هایی که شب قبل از آن کتاب‌ها را خوانده و امروز درصدد تایید یا رد صددرصدی آن‌ها بودند.
اکنون و در عصر انفجار اطلاعات که دیگر هیچ دانش آموزی نیاز به کرایه کتاب و خرید اشتراک کیهان بچه‌ها ندارد و همه چیز با یک کلیک احضار می‌شود، عجیب است که دایره دانستنی‌ها چنین محدود شده و کمتر کسی به فکر دانایی واقعی است. حالا تمام جهان نمایش دانایی را به جای دانایی گرفته و ابزار رسیدن به دانایی را دانایی نامیده است. همه شیفته آموختن به کارگیری این ابزارند. هر روز به شکلی تازه و جذاب‌تر. گویا همه از یاد برده‌اند که این همه را می‌آموزند تا بتوانند آنچه را که باید بیاموزند آسوده‌تر بیابند و بخوانند و یاد بگیرند»

يادداشت   شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ 112 بازديد
1 پاسخ به ”از کاپیتالِ مارکس تا رساله امام (ره)“

مریم گلی - شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ - ۳:۳۰ ب.ظ

سلام استاد
خیلی زیبا از خاطراتتان نقل کردید.خواندنی بود.پس این استعداد نوشتنتان در ذاتتان است.دوران دبستانم سر زنگهای انشا عزا می گرفتم که یه وقت خدایی نکرده معلم نگوید مریم گلی تو بخوان.ولی الان عشقم خواندن و نوشتن شده…
فلکه شهدا درسته نه میدان شهدا،ناسلامتی چند سالی با بچه مشدیا هم اتاق بودم…

 ارسال ديدگاه : 
 نام : 
 ايميل : 
 نشانی : 



پرسیدم از او خلاصه نامش را
با چفیه گرفت روی آرامش را
آن مرد شگفت شیمیایی ناگاه
با سرفه به من رساند پیغامش را

دين
رسانه
ادب پارسی
پيوند
irafta
irafta