با اینکه با عباس سنبل بسیار صمیمی و قدیمی بودم. اما باز این باعث نمی شد که در مسایل نظامی راز داری را فراموش کنیم یا آنها زیر پا بگذاریم. یادم هست. چند روز قبل از عملیات نزدیک اذان صبح بیدارمان کردند. ۵ یا ۶ نفر بودیم. خیلی به آهستگی، طوری که دیگران بیدار نشوند، از خانه های اروندکنار زدیم بیرون. خیلی آهسته از بین نخلها به سمت اروند رود حرکت کردیم.
فرمانده شهید سید جمشید صفویان مرتب می گفت آرام حرکت کنید. لب اروند رود که رسیدیم لای چولان ها قایم شدیم و یواشکی با دوربین منطقه را به ما نشان دادند مثلا آنجا شهر فاو است و آن سه پایه است و ما در سمت چپ آن پیاده می شویم و … در همین لحظه خمپاره ای به چند متری مان اصابت کرد. روی زمین کپ کردیم. دوباره منطقه را دید می زدیم که خمپاره دوم آمد. باز هم نزدیکی خورد. خواستیم دوباره سر بلند کنیم که سومی آمد. در همین لحظه سید گفت ما را دیدند فوری برگردید.
تمام مسیر برگشت را زیر خمپاره ها برگشتیم…
بین روز عباس را دیدم. با خنده گفتم: ما نصف شبی یه جایی رفتیم و یه چیزهایی دیدیم.
عباس گفت: جدی؟ من دو شب پیش همونجا رفتم و همون چیزها رو دیدم.
گفتم: خب اگه راس میگی بگو چی دیدی؟ گفت: خوت بگو! گفتم نه تو… و هیچکدام نگفتیم!
پرسیدم از او خلاصه نامش را
با چفیه گرفت روی آرامش را
آن مرد شگفت شیمیایی ناگاه
با سرفه به من رساند پیغامش را



