يادداشت   سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ 164 بازديد

قصه

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می‌نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!


علیرضا قزوه

يادداشت   سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ 164 بازديد
1 پاسخ به ”قصه“

حسام دادجو - سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ - ۸:۳۶ ق.ظ

چه بخور بخوری هست …

 ارسال ديدگاه : 
 نام : 
 ايميل : 
 نشانی : 



پرسیدم از او خلاصه نامش را
با چفیه گرفت روی آرامش را
آن مرد شگفت شیمیایی ناگاه
با سرفه به من رساند پیغامش را

دين
رسانه
ادب پارسی
پيوند
irafta
irafta